برگ های زرد را آهسته جداکرد. حسن یوسف هایی که دور حوض چیده بود برگ تازه داده بودند برگ های نو و براق.

عصارابه سنگ پاشویه تکیه داد وکنارکوچک ترین گلدان نشست.برگ های تازه رانوازش کرد.شایدبرگ هاتحمل آفتاب تیرماه را نداشته باشند.دو دست چروکیده را درهم قلاب کرد و روی گلدان چتری ساخت.

مثل همان وقت ها که توی کوچه پس کوچه های محله ی پایین دستش را روی سر پسرش چتر می کرد. زیر لب گفت:"حسن جان بیا این ور.اونجا آفتابه مادر.میسوزی ماه شب چهاردم"

پوست سفید ونازک پسربچه تحمل آفتاب را نداشت. اصلا شبیه پسربچه های هم سن وسالش نبود. نه شلوار وصله ای به پا داشت و نه آرنج ها و زانو هایش زخم و زار بود.

بچه های محل" حسن ننه" صدایش میکردند.آخر "ننه اش " همیشه وهمه جا با او بود .

"خاتون" پا به چهل گذاشته بود که امام حسن دامنش را سبز کرد.شب تولد امام حسن "حاج کریم " همه ی محل را سور داد.

صدای کوبه ی در را شنید.کوبه ی زنانه صداکرد.چروک لب ها باز شد:

 "باز شیطونی کردی حسن! اون کوبه زنونه است جان مادر"

عصا را به زمین کوبید و کشان کشان خودش را به در رساند . حیاط پر از گردوهای رسیده بود. وقتی رفت نهال گردو را کاشت و رفت. گفت : "برمی گردم با هم از گردوهاش میخوریم" زبانه ی در را کشید"تو مردی شدی ماشاالله .چشمم کف پات عزیز مادر . میدونم میخوای با ننه شوخی کنی مرد جنگی من . سرباز اسلامم. اومدی مادر؟"

در را باز کرد. ربابه خانم خندید.

" امروز چطوری خاتون ؟"

"خوبم مادر.منتظر حسنم . گفته این دفعه که از مرخصی بیام برات گردو میریزم . بیا تو ..بیا تو ..دیگه پیداش میشه..

چشم ربابه خیس شد.

"بیچاره پیرزن "