پاییز
کنار پنجره می روم .پرده را کنار می زنم .بازش می کنم .حریر طلایی افتاب اطرافم پخش می شود .گرمایش لذت بخش است احساس خوبی بهم دست می دهد. روی صندلی کنار پنجره می نشینم .به درخت توی حیاط چشم می دوزم .نیمه عریان سر به زیر انداخته برگهای بی روح انگشت شمارش دلم را می لرزاند بیمار رو به احتضار را به یادم می اورد.به صندلی تکیه می دهم از خودم دلگیر میشوم چرا پاییز به این زیبایی را با بد ترین لحظه ی زندگی مقایسه میکنم؟رو صحنه ی دلخراش ذهنم خط می کشم .خودم را در زیبایی های پاییز رها می کنم انقدر که همه ی جسم وروحم غرق می شود چه غرق شدن زیبایی نفسم باز می شود هوای تازه ریه هایم را جلا می دهد. دستها را باز می کنم خدا را به خاطر این شاهکار رنگی شکر می کنم .
قاب سوم
نهال گردو
برگ های زرد را آهسته جداکرد. حسن یوسف هایی که دور حوض چیده بود برگ تازه داده بودند برگ های نو و براق.
عصارابه سنگ پاشویه تکیه داد وکنارکوچک ترین گلدان نشست.برگ های تازه رانوازش کرد.شایدبرگ هاتحمل آفتاب تیرماه را نداشته باشند.دو دست چروکیده را درهم قلاب کرد و روی گلدان چتری ساخت.
مثل همان وقت ها که توی کوچه پس کوچه های محله ی پایین دستش را روی سر پسرش چتر می کرد. زیر لب گفت:"حسن جان بیا این ور.اونجا آفتابه مادر.میسوزی ماه شب چهاردم"
پوست سفید ونازک پسربچه تحمل آفتاب را نداشت. اصلا شبیه پسربچه های هم سن وسالش نبود. نه شلوار وصله ای به پا داشت و نه آرنج ها و زانو هایش زخم و زار بود.
بچه های محل" حسن ننه" صدایش میکردند.آخر "ننه اش " همیشه وهمه جا با او بود .
"خاتون" پا به چهل گذاشته بود که امام حسن دامنش را سبز کرد.شب تولد امام حسن "حاج کریم " همه ی محل را سور داد.
صدای کوبه ی در را شنید.کوبه ی زنانه صداکرد.چروک لب ها باز شد:
"باز شیطونی کردی حسن! اون کوبه زنونه است جان مادر"
عصا را به زمین کوبید و کشان کشان خودش را به در رساند . حیاط پر از گردوهای رسیده بود. وقتی رفت نهال گردو را کاشت و رفت. گفت : "برمی گردم با هم از گردوهاش میخوریم" زبانه ی در را کشید"تو مردی شدی ماشاالله .چشمم کف پات عزیز مادر . میدونم میخوای با ننه شوخی کنی مرد جنگی من . سرباز اسلامم. اومدی مادر؟"
در را باز کرد. ربابه خانم خندید.
" امروز چطوری خاتون ؟"
"خوبم مادر.منتظر حسنم . گفته این دفعه که از مرخصی بیام برات گردو میریزم . بیا تو ..بیا تو ..دیگه پیداش میشه..
چشم ربابه خیس شد.
"بیچاره پیرزن "
قاب عکس
تکیه داده ای به کاشی های سرد آشپزخانه و نور آفتاب تا لبه ی تا خورده ی فرش آمده است . خیره شده ای به جای خالی قاب عکس روی دیوار که رنگ روشن تری از بقیه ی قسمت های دیوار دارد . جای عکس مشهدی بود که وقتی تازه دانشگاه قبول شده بودی توی یکی از عکاسی های نزدیک حرم انداخته بودید . ستون کتاب های روی هم چیده شده را نگاه میکنی که با نخ شیرینی بسته ای . جای همه ی کتاب ها را توی قفسه به یاد می اوری . همیشه خنده ات می گرفت از قیمت کتاب های قدیمی. 3 ریال . 60 ریال . 20 ریال . می پرسیدی چرا آنوقت ها که کتاب ارزان بود بیش تر کتاب نخریده است ؟ پدرت همیشه عاشق کتاب ها بود .توی اثاث کشی اول از همه تکلیف کتاب ها را معلوم می کرد . تا مطمئن نمی شد که خانه جایی برای کتاب ها و قفسه ی کتاب هایش ندارد راضی نمی شد خانه ای را اجاره کند . می گفت همین ها را هم با کلی پس انداز و سختی خریده است . می گفت وقتی دانشجو بوده از خانه تا دانشگاه را پیاده می رفته و از پول تو جیبی اش همه ی این کتاب ها را خریده است . قفسه های بزرگ آهنی کتاب را از دیوار باز کرده اند و چیده اند گوشه ی اتاق . فکر می کنی در می زنند . خبری نیست . منتظر سمسار هستی تا بیاید وسایل را ببرد . به مبل ها ی خاک گرفته که نگاه می کنی نمی توانی گریه نکنی . مادر خودش با چرخ خیاطی پر سر و صدایش برای مبل ها رویی دوخته بود . حالا رنگ سبزروشن پارچه ها بی روح شده و بود وخاکی رنگ مثل صورت خودش وقتی برای آخرین بار با او خداحافظی می کردی . زانو هات سست میشود و آرام مینشینی زمین . همیشه وقتی گریه می کردی پدر می گفت من گل پژمرده را دوست ندارم . گل همیشه باید بخندد تا زیبا باشد .
تصویر روشنی که همیشه از او در ذهن داشتی این بود که می نشست پشت میز مطالعه و کتاب ها را ورق می زد . این آخری ها دنبال عینک مطالعه می گشت و اصلا انگار فراموش کرده باشد که تو هستی ، صدایت نمی زد که از تو کمک بخواهد. عینک را می گذاشت بین ورقه های کتاب اما همیشه فراموش می کرد . این آخری ها خیلی چیزها را فراموش می کرد ". فکر می کنی آن روز که منتظر تو نشسته بود جلوی در، ولی وقتی دیده بودت ، سراغت دخترش را از تو گرفته بود ، تلخ ترین اتفاقی بود که ممکن بود برایت بیافتد ." صدای گوشی موبایلت را که می شنوی ، چشم هایت را پاک میکنی و دنبال صدا پی گوشی می گردی . از محل کارت تماس گرفته اند .میخواهی جواب بدهی که چشمت به کاغذی بین ستون کتاب ها می افتد . انگار که کاغذ را برای تو انجا گذاشته باشند .از همان کاغذ های کاهی قدیمی است .بازش که می کنی دست خط مادرت را می بینی .
میخواستم برات ماهی درست کنم ، اما بچه مون نذاشت. وقتی بیای نیستم .با مامان میرم دکتر . کاشکی زودتر بیاد تا راحت شم از این همه درد . جلوی کلمه ی بچه مون سه تا علامت تعجب کشیده بود . فکر میکنی بچه مون !!! تو بوده ای که حالا هیچ کس را نداری که برای راحت شدن از این همه درد برایش بنویسی .
صدای زنگ در را می شنوی . باید خداحافظی می کردی ، با خانه ، با وسایل خانه ، با همه ی چیزهایی که قلبت هنوز باور نکرده بود نبودن شان را ، اما تنها کاری که نکرده بودی همین بود . در را که برای سمسارباز می کنی فکر میکنی اتاق کوچک خانه ای که تازه اجاره کرده ای به اندازه ی همه ی این وسایل جا دارد یا نه ؟