رضا جان دوستت داریم

 نشسته ام جلوی کامپیو تر .زنگ میزنند.می پرسم کجایید .می گوید .سحر رسیدیم مشهد.الان تو صحن رضوی رو به روی گنبد طلایی هستیم .می پرسم دیشب تو راه سرد نبود.می گویدخیلی سرد بود.خسته بودیم وگرسنه .جایی توقف کردیم  شام درست کنیم بخوریم .پیک نیکمان یخ زده بود هرکار کردیم روشن نشد .کسی برایمان چند غذای نذری اورد.چقدر خوشمزه بود .خوردیم و حرکت کردیم .موی تنم سیخ می شود.می گویم یا امام رضا دیگرچقدروچه طوری باید به زائرات نشون بدی که همه جا هستی وهوای همه رو داری ......تلفن را قطع می کنم به صندلی تکیه می کنم .......می گویم خدایا سر به هر طرف می چر خانیم   معجزه ای هست ریز یا درشت فرق نمی کند. همه ی زندگی عین معجزه ست تنها باید چشمها رو باز کرد وبا دل دید........

تکنولزی مزخرف

ساعت دو ونیم به خانه می رسد .سلام می کند.جواب می دهم.می پیچد تو اتا قش .موبایل را برمی دارد.چند دقیقه ای می ایستد وبا گوشی کلنجار می رود .کوله ی مدرسه هم چنان به شانه اش.سفره را پهن می کنم .لباسهایش را عوض می کند می اید.گوشی تو دستش سرش پایین .می رود سراغ شارژری که  تو پریز برق است.گوشی را به شارژ می زند.ایستاده به دیوار چند دقیقه ی دیگرتو گوشی سیر می کند .ناهار چی داریم  بیا دارم می کشم .غذا را می کشم وشروع می کنیم .هم چنان مشغول است .پدر عصبانی  چپ چپ نگاه می کند بیا خوب سرد شد .غذا تمام می شود .به سرعت برق بشقابها را روی هم چیده به اشپز خانه می برد .بر می گردد گوشی وشارژر را بر می دارد به اتاقش می رود به پریز بالاسر تخت وصل می کند .دراز می کشد گوشی تو دست ....می گوید من می خوابم دو ساعت دیگه بیدارم کن درس دارم . یک ساعت گذشته روی تخت دراز کشیده وگوشی تو دستش .یک ساعت دیگر هم به همان ترتیب می گذرد.می گویم دو ساعت تمام شد خوابیدی. نه الان می خوام بخوابم یادت نره منو بیدار کن نماز نخوندم .می گویم دیگه چه نمازی افتاب داره غروب می کنه .اول بخون بعد بخواب  تازه چه خوابی دیگه وقتش گذشت مگه نگفتی درس دارم .باشه الان پا می شم یک ربع دیگر می گذرد بیست دقیقه مانده به اذان مغرب با عجله بلند میشود .دستپاچه وضو می گیرد ونماز می ایستد .خدا میداند قضا است یا ادا .اذان مغرب را می گویند که  خوابش می برد  .دو ساعت از شب می رود هر دو در خوابند .گوشی شارژ می گیرد واو انرژی .صدایش می زنم غلتی می زند ودوباره خواب می رود .یک ساعت دیگر می گذرد واو هنوز خواب است .عصبانی  فریاد می زنم .خواب الود  می نشیند .موبایل را از شارژ می کشد وبا دکمه ها مشغول می شود بیست دقیقه می گذرد .بلند تر داد می زنم .مگه کار نداری .گوشی به دست به سالن می اید .بی حال جلوی تلویزیون می نشیند .با دست دیگر که موبایل ندارد کمی کانالها را عوض می کند .فوتبال است گزارشگر فریاد می زند .گل .واو سرش پایین است می نالم . تو که نمی بینی بزن یه  کانال دیگه  سرم رفت .کانال را عوض می کند . ازاشپزخانه بیرون می ایم سخت مشغول است .چند کتاب ودفتر جلویش پخش است وسرش پایین .نزدیک می روم  موبایل را بین کتابها جلویش می بینم .چیزی نمی گویم .یک نگاه به کتاب یک نگاه به گوشی یک نگاه به دفتر چک کردن گوشی  .یک ساعتی می گذرد.شام می خوریم.موبایل جزئی از سفره است.ساعتی بعد ما چرت می زنیم واودراز کشیده جلوی تلویزیون وگوشی به دستش .ما به رختخواب می رویم تا بخوابیم .نصفه شب سرفه امانم را می برد .برای خوردن اب به اشپزخانه می روم در یخچال را باز نکرده متوجه ی نور ضعیفی می شوم چشمهایم را ریز می کنم .خودش است .او هم چنان بیدار ونور ضعیف موبایل فضای تخت ر ا روشن کرده ......

می خواستم بگویم تو مدرسه چه خبر دیدم سرش تو گوشی ست .می خواستم بگویم نهارم خوشمزه بود دیدم گفت دستت درد نکنه وزود رفت .می خواستم بگویم پسرم درست رو بخون به جاهای بالا برس که من بهت افتخار کنم دیدم حواسش نیست .می خواستم بگویم عزیزم بیدار شو خواب بسه دلم برات تنگ شده دیدم خواب الود وکسله . اخرش گفتم دوستت دارم .جوابی نداد. چون سخت با موبایل مشغول بود واصلا صدامو نشنید ........

محمد سبحان

عقربه ی سا عت یازده را نشان می دهد. حساب می کنم هفت ساعت دیگر مانده. سرم درد می کند. قلبم دارد مثل دیشب اضافه کاری راشروع می کند .تاپ تا پش را حس می کنم .قرص ارام بخشی می خورم سعی می کنم به او فکر کنم. به محمد سبحان حتما او هم بی تاب است برای دیدن دنیای بزرگش لحظه شماری می کند. سبحان عزیزم دلم تنگه نفسم تنگتر  کلافه وخسته ام توی تازه نفس باید بیایی، خودت چشم باز کنی وببینی نمی خواهم نا امید ت کنم ولی اینجا خبری نیست تو با دنیای من چند ساعت بیشتر فاصله نداری امشب را من وتو هر دو در دنیاها یمان می خوابیم به امید اینکه فردا را با هم شروع کنیم. نمی دانم چشمهای معصومت درشت است یا ریز، موهایت مثل یک مرد کوچک سیاه است یا شایدم طلایی، عزیزم هر شکلی  که باشی دوستت دارم.  فقط می دانم که تو سفید سفیدی بدون هیچ خط سیاهی مثل یک دفتر نو، نا نوشته.  اینجا دنیای ما خوب است رنگی زیبا کمی هم شلوغ ،همه چیز ارام است. فقط ادمها گاهی یک کوچولو با هم درگیر میشوند.  جنگ به پا می کنند. نشنیده بگیر، دسته دسته  می کشند ومی میرند وگاهی کوچولوهایی مثل خودت که حتی هنوز فرصت نکردند دنیا را درست وحسابی ببینند قربانی این اختلافات می کنند.  دلم می خواهد بیایی همه چیز را برایت تعریف کنم از کثیفی بعضی ادمها بگویم از ظلم ها  چه خنده دار حرف می زنم عزیزم تو که معنای ظلم وکثیفی را نمی دانی نترس شیرینم ما چیزهای زیبایی هم داریم مثل بهار. بگذار بیایی خودت می بینی انقدر زیباست که نگو. همه چیز تازه ست نوی نو. سبزه ها نو، برگ درختها نو، شاخه های ظریف وجوان سبز سبز نرم و دوست داشتنی درست مثل تو که نوی نویی، ظریفی، پاکی، سبزی، عزیزم حالا می خواهم قولی بهم بدی وقتی امدی همیشه سبز بمان همیشه مثل بهار.

والان هفت ساعت گذشته تو را به من سپردند. حالا دنیایمان به هم پیوند خورده ،تو کنار منی. وحالا مطمین شدم که گاهی خداوند فرشته هایی را از اسمان برای ما زمینی ها میفرستد، وتو فرشته ی ا سمانی من انقدر معصوم وپاکی که دائم از خودم می پرسم ایا من شایستگی چنین فرشته ای را دارم یا نه ومن میخواهم قبل از هر چیز از او برایت بگویم همانی که توی نازنین  را به من د اده. از اینکه چقدر می پرستم ودوسش دارم. می خواهم سر فرصت برایت از او بگویم فرصتی که شاید به اندازه ی تمام طول عمرم   باشد.

پاییز

پاییز

کنار پنجره می روم .پرده را کنار می زنم .بازش می کنم .حریر  طلایی افتاب اطرافم پخش می شود .گرمایش لذت بخش است احساس خوبی بهم دست می دهد. روی صندلی کنار پنجره می نشینم .به درخت توی حیاط چشم می دوزم .نیمه عریان سر به زیر انداخته برگهای بی روح انگشت شمارش دلم را می لرزاند بیمار رو به احتضار را به یادم می اورد.به صندلی تکیه می دهم از خودم دلگیر میشوم چرا پاییز به این زیبایی را با بد ترین لحظه ی زندگی مقایسه میکنم؟رو صحنه ی دلخراش ذهنم خط می کشم .خودم را در زیبایی های پاییز رها می کنم انقدر که همه ی جسم وروحم غرق می شود چه غرق شدن زیبایی نفسم باز می شود هوای تازه ریه هایم را جلا می دهد. دستها را باز می کنم خدا را به خاطر این شاهکار رنگی شکر می کنم .

آن امام رئوف

آن امام رئوف

با یک نگاه سریع کفشها را برانداز کرد.تعدادشان زیاد بود معلوم بود خانمهای زیادی آمده بودند. خدا کند جایی برای تکیه دادن مانده باشد.تورفت دور تادور نشسته بودند .دقیق تر نگاه کرد بالاخره جایی کنار د یوار پیدا کردونشست . روی دیوار پارچه ی بزرگی با خط زیبایی رویش نوشته شده بود"سلام بر امام رئوف"صدای مداح بلند بود. با نگاه سالن را دور زد گاهی روی آشنایی می ایستاد واحوالپرسی می کرد.خانم کناری اش را می شناخت یکی از خانم های محترم کوچه که کارمند با شخصیت وبا ادبی بود .نگاهش روی او و دختربچه اش ایستاد.به رسم ادب دستی به سینه گذاشت نیم خیز شدسلام وعلیک کردبعد دستی به سرولباسش کشید ومرتب کرد.صدای مولودی خان توی گوشش می پیچید.پیرزنی تو آمد باریک اندام .سبزه ی تند با چروک های زیاد صورت چشمهایی که از زور چروک پوست ریز شده بود. چادر نیم دارش را زیر بغل جمع کرده کمی جلوی در ایستاد نگاهی به اطراف سالن انداخت  جایی کنار دیوار پیدا نکرد به طرف همسایه ی محترم ودخترش رفت اشاره ای به دختر بچه کرد و گفت:دختر جان من جای تو بشینم؟ دخترک نگاهی به مادر کرد نه جوابی داد ونه تکانی خورد. مادر به چشمهای پیرزن نگاه کرد و گفت می خوایی من بلند شم بشینی ؟قبل از اینکه حرفش تمام شود پیر  زن طرف دیگری رفت.به دو تا از خانم ها اشاره کرد و گفت من اینجا بین شما بشینم ؟زنها با اکراه تکانی خوردندوپیرزن لاغر اندام به سختی میان انها نشست.زانوها را جلوی رو ودستها را روی انها گذاشت. نگاهش هنوز روی پیرزن بود که خانم دیگری وارد شداو را هم می شناخت همکار همان خانم محترم همسایه بود که حالا نیم خیز شده واو را به طرف خود صدا میزد. به یک چشم به هم زدن دخترش را بلند کرد وبه زور همکار تازه وارد را جای او نشاند .نگاه زن دوباره به طرف پیرزن چرخید بعد به روی همسایه ی محترم وهمکارش  .صدای مولودی خوان تو گوشش می کوبید یا امام رئوف یا امام هشتم یارضاجان .....

یگانه

  سالهای خوش دبستان،سالهایی که کسی برای کسی کلاس نمیگذاشت دوستی داشتم، سبزه روباموهای مجعد مشکی بلندکه همیشه دم اسبی می بست. انگار دارم به دیروز فکر می کنم.خوب چهره ش تو ذهنمه ابروهای پهن به هم پیوسته چشمای درشت مشکی مژه های های بلند برگشته از همه مهمتر شاگرد زرنگ کلاس از نوع مهربون و بی ادعاش. ما نیمکت ردیف وسط بودیم واو روبروی نیمکت ما ردیف کنار وهر دو سر میز با یه فاصله کوچیک کنار هم. دوستش داشتم خیلی. اسمش یگانه بود اسمش را هم دوست داشتم. خونه ش کنار ایستگاه راه اهن بود. وقتی تنها دخترم به دنیا اومد به همه گفتم یگانه. بزرگتر ها گفتند یگانه نه مبادا تنها بمونه. ومن هنوز یگانه رو دوست دارم وبه یادش هستم.