عصر جمعه نورها ساكت و آرام انگار پشت به پشت هم داده بودند تا بغض فرو خورده ايرا در نورخود متجلي كنند. بغضي كه از ديروز و امروز و فردا نبود. اينبغض فرو خورده از قرنهاي متمادي تاريخ سرچشمه مي گرفت. تاريخي به وسعتتمام معصوميت و مظلوميت. دستان خالي اما خواسته هاي بزرگ به بزرگي تمامنيازهاي زندگي دنياي دون. سر به سجاده دعا و هر كه مشغول خواسته اي. عصرجمعه است آقا، ولي انگارهيچ كس فريادي نمي زند آمدنت را.هيچ كس منتظر نيست كه تو بيايي. نه... فكر كنم قدري تند رفتم؛ نه اينكه منتظر نيستند حتي بعضي ها برايت  صدقه مي دهند و عصر جمعه اسفند دود ميكنند بعضي ها گريه سر مي دهند و بعضي ديگر دعاي ظهور مي خوانند. ولي نميدانم چرا كسي به دنبال تو حتي تا كوچه پس كوچه ها دلش  را نمي دود و ياحتي آر.. ام قدمي برنمي دارد. شايد نشاني بيايد در اين كوره راه هايفراموشي دل.آقا بارها شنيده اي و شنيده ايم  كه گفته اند كي ميايي ولي صد افسوس كه يك بار نگفتيم به استقبال ظهورت ما مي آييم، بارها براي ظهورت نشستيم آقا،  ولي حتي يك بار،يك بار به علامت انتظارت ناستاديم.اينجا سخن از قول است از فعل خبري نيست، اينجا صحبت از بي خيالي است ازعشق خبري نيست اينجا همه ميخواهندديدنت را ولي زلف در راه و بيراه ميآرايند و حتي خود را عرضه مي كننددراين ديار بي غيرتي و البته ناگفته نماند كه بهانه شان بهفسادكشاندنزميناست تا تو بيايي.آقاجدت رسول الله را دندان شكستند ومولايمانرا خانه نشين كردندمادرت را پهلو شكستند و سروران بهشت را يكي جگر تكه تكه كردند و آن دگررا قطعه قطعه ..ديگر  نمي گويم الباقي را چرا كه خون به دلت مي كنم آقا..