قاب سوم

موبایل را چرخاند طرفشان "اینقدر خوشم میاد وقتی اینطوری میشه" مرد روی صفحه ی روشن به دنبال "اینطوری شده" می گشت. دخترک پرید روی تخت " میگن وقتی اینطوری میشه یکی داره بهت فکر میکنه. تازه اگر هر چهارتا صفر باشن اونی که عاشقت بهت داره بهت فکر میکنه" زن دوباره به صفحه نگاه کرد و فکر کرد چه کسی به او فکر میکند؟ مرد تازه چشمش به ساعت 11:11 دقیقه گوشه ی صفحه ی نیمه روشن موبایل افتاد.

قاب دوم

چند روز است که توهم توطعه در وجودم رخنه کرده است. احساس می کنم چند نفر با هم همدست شده اند تا بلایی سرم بیاورند. هرچه قدر با خودم فکر می کنم که این چند نفر چطور با هم هم فکر و هم کلام شده اند علیه من، به جایی نمی رسم. هر کدامشان یک لنگ دنیا زندگی می کنند ولی فکر کنم در فیس بوک، تویتر، مسنجری جایی هماهنگ می کنند قرار مدار هایشان را می گذارند. چند وقت قبل در جایی خوانده بودم " وقتی شب خواب به چشمانتان نمی آید فردی در جایی دیگر به فکرتان است و وقتی به یاد فردی می افتید او هم همان لحظه به فکرتان هست" چند شب است خواب به چشمانم نمی آید. آدم ها مدام در ذهنم رژه می روند.

قاب* اول

قدم های پدر بلند و سریع برداشته می شدند. برای هم دوش قدم برداشتن نفس هایش بریده بریده شد. نان تازه از تنور بیرون آمده انگشتانش را سوزانده بود. سنگ کوچک پاشنه پایش را گاز میگرفت. قدم های پدر همچنان سریع و بلند بود. پیاده رو کم عرض شد. پدر جلو افتاد. سوزش پاشنه پا بر انگشتان غلبه کرد. پدر برگشت نان را از دستش گرفت. حالا فقط از پدر عقب افتاده بود.

################


*"قاب" ها نوشته های کوتاهی از لحظه های کوتاه زندگی هستند.